شیخی ساده ای که در تور نیرنگ دختری افتاد.
بر روی ادامه متن کلیک کنید.....
شيخ ما در راهی نشسته بود و غمگين زير لب می خواند:
عشق يه چيزی مثل کشک و دوغه، تموم زندگی پر از دروغه
دختره تازه اول بلوغه، دلش مثل يه ترمينال شلوغه!
مريدی نزد شيخ شد و گفت: از چه رو چنين نالانی؟ شيخ پاسخ داد: دست بر دلم منه! که مملو از خون می باشد! مريد پرسيد: سبب چيست؟ شيخ گفت:مدتی پيش دختری ديدم به غايت نيکومنظر که دماغ عمل کرده اش دل ربود و لنز چشمانش قرار از من گرفت.پس نزديک وی شدم و گفتم:«عروس مادرم می گردی؟» با عشوه گفت:«آری! به شرطی که برای روز ولنتاين، يک خرس قطبی برايم بياوری!». من نيز به قطب رفتم تا خرسی شکار کنم اما...
چون شيخ بدين جا رسيد طاقت از کف بداد و های های گريه کرد.
مريد گفت: يا شيخ بعد چه شد؟ شيخ در ادامه افزود: در قطب ديدم که خرسها عکس آن دختر را بر در و ديوار زده و زيرش نوشته اند:
«فردی را که می بينيد بزرگترين تاجر پوست خرس و دشمن خونی ماست. وی فعاليتهای تروريستی اش را چند روز قبل از ولنتاين شروع می کند و هر ساله با اغفال صدها جوان ساده لوح، به پول کلانی دست می يابد!»
شيخ اين سخنان را گفت و گريست و ديگر حرفی نزد.